تبليغاتX
خـــلوت دل

خـــلوت دل
باغ اگر سبزتر از سبز آمد؛بركت آبي زلاليست كه از چشم ترت مي بارد بي گمان ماه كف دست ترا مي بوسد 
قالب وبلاگ
آن شب فاطمه درخواب ديد فرشتگان بال در بال پرواز مي کردند آنچنان که آسمان را به تمامي مي پوشاندند...

دو فرشته پيش رو آمدند ، سلام کردند و مرا روي بال هاي خود سوار کرده و به آسمان بردند...
 
ناگهان بوي بهشت به مشامم رسيد. فرشتگان صف در صف ايستاده بودند و ورود مرا انتظار مي کشيدند...
 
اول خنده اي بسان بازشدن گلي و بعد هم با هم گفتند:

خوش آمدي اي هدف آفرينش بهشت!

و اي فرزند " لَوْ لاکَ لَما خَلَقْتُ الاَ فْلاک . "

          

فرشتگان مرا بالاتر بردند ، قصرهاي بي انتها، لباس هاي بي همانند، آنچه چشم از حيرت خيره مي ماند ،
و بعد نهرهاي آبي سفيدتر از شير و خوشبوتر از عطر وبعد قصري ، و چه قصري!

گفتم: اينجا کجاست؟ اين چيست؟ از آن کيست؟ 

گفتند: اينجا فردوس اعلي است...

برترين و بالاترين مرتبه بهشت است. منزل و مسکن تو و پدرت و پيامبران همراه پدرت و هر که خدا با اوست اينجاست.

و اين نهرکوثراست...

پدرم که بر سريري تکيه زده بود مرا ديد از جا برخاست در آغوشم گرفت و ميان دو چشمانم را بوسه زد و فرمود:

اينجا جايگاه تو ، همسر تو ، و فرزندان و دوستداران توست. بيا دخترم که سخت مشتاق توأم...
 

علي جان! پدرم به من گفت که امشب ميهمان او خواهم بود.

اکنون اي پسرعموي مهربانم!  من عازمم، بر من مسلم است که از امشب، ميهمان پدر خواهم بود.

گريزانم از اين دنياي پر جلا ، و سراسر مشتاقم به خانه بقا. تنها دل نگرانيم براي رفتن، تويي و فرزندانم.

علي جان! ولي جدا شدن از تو همين اندازه هم برايم سخت است.

شما را به خدا مي سپارم و از خدا مي خواهم که سختي هاي اين دنيا را براي شما آسان گرداند.

علي جان! من در سال هاي حياتم ، هميشه با تو وفادار بوده ام ، از من دروغ، خُدعه و خيانت نديده اي،

لحظه اي پا را از حريم مهر و وفا و عفاف بيرون نگذاشته ام،بر خلاف فرمان تو حرفي نگفته ام.

اعتقاد من هميشه اين بوده که جهاد زن ، نيکو رفتار کردن با همسر است و خوب  شوهر داري کردن...

علي جان! به وصيت هايم عمل کن ، چه آنهايي را که در کاغذي نوشته ام و چه آنها که اکنون مي گويم.
 
در آنجا باغ هاي وقفي پيامبر را نوشته ام که به حسن بسپاري ، و او به حسين ، و او به امامان بعد از خويش تا آخر.

سهمي براي زنان پيامبر(ص) و زنان بني هاشم ، و امامه دختر خواهرم قائل شده ام.

و اگر چيزي ماند به دخترانم بده . تو ناگزيري بعد از مرگ من ، ازدواج کني و با کسي ازدواج کني که نسبت به فرزندانمان مهربانتر است.

مرا در تابوتي به همان شکل که گفته ام حمل کن تا محفوظ تر باشم مرا شبانه غسل  بده ، از روي پيراهن،

بر من شبانه نماز بخوان و مرا شبانه و مخفيانه دفن کن و قبرم را مخفي بدار.

مبادا مردمي که بر من ستم کرده اند بر جنازه ام نماز بخوانند و در دفنم حاضر شوند ، و از مکان دفنم آگاهي بيابند.

ياران معدود و محدود تو و پدرم ، از زنان فقط اسماء ، ام ايمن ،  فضّه و ام سلمه و از مردان ، سلمان ، ابوذر ، مقداد ، عمار ، عبدالله و خديفه همين .

 واي گريه نکن علي . من گريه ام براي توست ، تو چرا گريه مي کني ؟

تو مظلوم ترين مظلومان عالمي، گريه بر تو رواست من آنچه انجام داده ام براي دفاع از حقوق مغضوب تو بوده .

من مي دانم که رفتني ام، پدر مرا مطمئن ساخته بود. ولي من مي دانستم پي مرگ من بر تو چه خواهد گذشت.

و اين جگرم را آتش مي زند. پس تو گريه مکن. عالمي براي مظلوميت تو بايد اشک بريزد .

اکنون ، اول راحتي من است ، اما آغاز مصيبت توست.

پس در اين گاه رفتن ، بيش از اين جگرم را مسوزان. تو و فرزندانمان را به خدا مي سپارم.

سلام مرا به همه فرزندانمان که تا قيامت به وجود مي آيند برسان.

راستي علي جان ، آيا مي بيني آنچه را که من مي بينم؟

اين جبرئيل است که به من سلام مي کند ؛ و عليک السلام .
 
اين ميکائيل است که سلام مي کند و خير مقدم عرض مي نمايد ؛ و عليک السلام  .

اينها فرشتگان الهي هستند که به استقبال من آمده اند . چه شکوهي وچه عظمتي ؛  و عليکم السلام .

اما اي علي ! به خدا سوگند اين عزرائيل است که به من سلام مي کند

و"عليک السلام يا قابض الارواح "بگيرجان مرا اما با مدارا.

خداي من، مولاي من به سوي تو مي آيم نه بسوي آتش .

سلام بابا ! سلام به وعده هاي راستين تو. سلام به لبخند شيرين تو. سلام به چشمان روشن تو .

آري اين چنين بود که فاطمه زهرا(س) ام ابيها به جانب پدر مطهرش شتافت و چشم از اين جان بي وفا بربست...

       


اما علي مظهر عدالت و حقيقت ناب ،  بعد از مرگ همسرش زير لب چنين مي سرود:

اکنون با رفتن تو خستگي ها را بيش از پيش احساس مي کنم.

خدايا چطور من بدن نازنين اين عزيز را شستشو کنم؟

اگر غسل کردن او با اشک چشم مجاز بود آب را بر بدنش حرام مي کردم؛ پس آب بريز اسماء...

اي واي اين بازوي ورم کرده از چيست؟

آري اين هان حکايت جگر سوز تازيانه و بازوست .

فاطمه ! گفتي از روي پيراهن غسلت دهم براي بعد از رفتنت هم باز ملاحظه اين دل خسته را نمودي؟
 
اي کسي که پنهانکاري را فقط در دردها و غمهايت بلد بودي،

شوهرتو کسي نيست که براي اين رازهاي سَر به مُهر تو در نخلستان هاي تاريک شب نگريسته باشد،
 
اينجا جاي تازيانه نامردان است، در آن زمان که ريسمان در گردن مردت آويخته بودند.
 
اي خدا ! اين غسل نيست، مرور مصيبت است، تداعي محنت است، دوره کردن درد است...
 
اي واي از حکايت محسن ،

حکايت فاطمه و آن در و ديوار،

حکايت آن ميخهاي آهنين با آن بدن نحيف و خسته و بيمار،

حکايت آن آتش با آن تن تب دار، حکايت آن دست پليد با اين صورت و رخسار....

بچه ها بياييد با مادر وداع کنيد...

خدا در اين غم صبرتان دهد...

آرامترعزيزان من ! مي دانم از گريه گريزي نيست، اما شيون نکنيد مثل من آهسته اشک بريزيد.

نمي دانم چطور تسلايتان دهم. اما تقدير اين بوده است، راضي به مشيت خدا هستم .

اينقدر مادر را صدا نزنيد او اکنون توان پاسخ گفتن به شما را ندارد. فقط نگاهش کنيد و آرام اشک بريزيد ...

اما نه...

گويي اين دست هاي فاطمه است که از کفن بيرون مي آيد و شما را درآغوش مي کشد،

اين بازهمان دل مهربان اوست که نمي تواند پس از مرگ هم نداي شما را بي جواب گذارد.
 
کنار رويد تا در قبرش گذارم.

خدايا چه سنگين است اين مصيبت ، و چه سبک است اين بدن درد و محنت ديده...


آري اينک ديگر من لب بر مي بندم از سخن گفتن؛ تا علي و حسن و حسين و زينب بال گشايند بر مزار تو.

اين تو...

اين علي...

و اين فرزندانت... 

و اين چشم هميشه مشتاق من...
 

*برگرفته از کتاب کشتي پهلو گرفته، سيد مهدي شجاعي* 

 

التمـاس دعـا... 

یـــا حــق
                                

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 13:56 ] [ آنــاهیــل ] [ ]
امروز صبح که از خواب بيدار شدي، نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،

حتي براي چند کلمه ، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد ، از من تشکر کني .

اما متوجه شدم که خيلي مشغولي ، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و

به من بگويي : سلام ...

اما تو خيلي مشغول بودي .

يک بار مجبور شدي منتظر مترو بشيني و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني .

بعد ديدمت که از جا پريدي . خيال کردم ياد من افتادي و مي خواهي با من صحبت کني ؛

اما موبايلتو در آوردي و به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي .

تمام روز با صبـــوري منتظر بودم....

            

با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني .

متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني ، شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني ،

سرت را به سوي من خم نکردي . تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري .
 
بعد از انجام دادن چند کار ، تلويزيون را روشن کردي .

نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان

مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛

درحاليکه درباره هيچ چيز فکر نميکني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...

باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي شام خوردي ؛ و باز هم با من صحبت نکردي .

به خودم گفتم حتما موقع خواب يه کمي با من صحبت ميکني .

موقع خواب...

فکر مي کنم خيلي خسته بودي .

بعد از آن که به اعضاي خانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي .

اشکالي ندارد....

احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام !

من صبورم ، بيش از آنچه تو فکرش را مي کني ...

حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي .

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم ...

منتظر يک سر تکان دادن ،

یک دعا...

ثانیه ای فکرکردن...

يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد .

خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي .

خب ! من باز هم منتظرت هستم ؛ سراسر پر از عشق تو...

به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي .

 

التماس دعا ...

یــا حــق


[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 16:32 ] [ آنــاهیــل ] [ ]
مي دانم هر از گاهي دلت تنگ مي شود...

فقط کافيست خوب گوش بسپاري! و بشنوي ندايي که تو را فرا مي خواند به زيستن!

        مي دانم هراز گاهي دلت تنگ مي شود...

همان دلهاي بزرگي که جاي من در آن است،

       آنقدر تنگ ميشود که حتي يادت مي رود من آنجايم.

دلتنگي هايت را از خودت بپرس!

                    و نگران هيچ چيز نباش!

هنوز من هستم...

           هنوز خدايت همان خداست!

                   هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمي خواهم تو همان باشي!

              تو بايد در هر زمان بهترين باشي...

                             نگران شکستن دلت نباش!

ميداني؟

شيشه براي اين شيشه است چون قرار است بشکند.

                                و جنسش عوض نمي شود ...

و ميداني که من شکست ناپذير هستم ...

                                         و تو مرا داري ...

براي هميشه!

چون هر وقت گريه ميکني ،

      

                  دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد ...

چون هر گاه تنها شدي،

                     تازه مرا يافته اي ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و استوارت را بشنوم،

صداي خرد شدن ديوار بين خودم و تو را شنيده ام!

درست است مرا فراموش کردي،

           اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم!

دلم نمي خواهد غمت را ببينم ...

                 مي خواهم شاد باشي ...

                                   اين را من مي خواهم ...

تو هم مي تواني اين را بخواهي؛

                              خشنـــودي مــــرا....

من گفتم : وجعلنــا نومکــم سبـاتــا (ما خواب را مايه آرامش شما قرار داديم)

و من هر شب که مي خوابي روحت را نگاه مي دارم تا تازه شود ...

نگران نباش!

           دستان مهربانم قلبت را مي فشارد.

شبها که خوابت نمي برد فکر مي کني تنهايي ؟

اما نه ؛ 

                 من هم دل به دلت بيدارم...

فقط کافيست خوب گوش بسپاري!

و بشنوي ندايي که تو را فرا مي خواند به زيستن،

                                            پــروردگــارت ...

 

التماس دعا ...

یــا حــق

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 13:17 ] [ آنــاهیــل ] [ ]
بر هرچه مینگرم ؛

نــــام تـــو بر آن نقش بسته است

و کلید باغ لبخند خداوند به دست توست ...

                  تو آن کتاب گشوده ، همیشه بی تردیدی و

                  دل بسته تو اسیر خداوند است در زمین ...

نـــام تـــو ؛

رمز عبور است و

             گشایش به اشاره توست ...

              در روزگار قحطی چشمانت؛

                         آسمان دلم ، جولانگاه ابرهای حیرت زاست ...

نبودنت؛

           کوه وار آواریست بر سینه ام .

                     ای بهانه بودن و ماندن و سرودن!

                         محتـــاج چشـــم تـــو ام ...

 

بازآ و باز جاری کن!

     در دشت جــان خستــه ام

                              رود مهــرت را ...

 

التماس دعا ...

یـــا حـــق

[ پنجشنبه هفتم آذر 1387 ] [ 14:41 ] [ آنــاهیــل ] [ ]

            « بسـم الله النــور »

       سومین طرح ختم صلوات ۱۱۰ روزه

 

 به نیت تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج)

  و سلامتی ایشان

شروع : ۲۳ ربیع الثانی ۱۴۲۹ برابر با چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

پایان : نیمه شعبان ۱۴۲۹ برابر با یک شنبه ۲۷ مرداد  ۱۳۸۷

برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام در این طرح معنوی به وبلاگ

دریچه ای به سوی ملکوت

مراجعه فرمائید.

**************************

اگر سكوت ِ اين گستره ي بي ستاره مجالي دهد،
مي خواهم بگويم : ســـلام!

         

اگر دلواپسي ِ آن همه ترانه ي بي تعبير مهلتي دهد،
مي خواهم از بي پناهي ِ پروانه ها برايت بگويم!

از كوچه هاي بي چراغ!
از اين حصار ِ هر ور ِ ديوار!
از اين ترانه ي تار...

مدتي بود كه دست و دلم به تدارك ِ ترانه نمي رفت!
كم كم اين حكايت ِ ديده و دل،
كه ورد ِ زبان ِ كوچه نشينان است،
باورم شده بود!

باورم شده بود،
كه ديگر صداي تو را در سكوت ِ تنهايي نخواهم شنيد!

راستي در اين هفته هاي بي ترانه كجا بودي؟
كجا بودي كه صداي من و اين دفتر ِ سفيد،
به گوشت نمي رسيد؟

تمام دامنه ي دريا را گشتم تا پيدايت كردم!
آخر اين رسم و روال ِ رفاقت است،
كه در نيمه راه ِ رؤيا رهايم كني؟

مي دانم!
تمام اهالي اين حوالي ، گهگاه عاشق مي شوند!
اما شمار ِ آنهايي كه عاشق مي مانند،
از انگشتان ِ دست بيشتر نيست!

مي ترسيدم - خداي نكرده ! -
آنقدر در غربت ِ گريه هايم بمانم،
تا از سكوي سرودن ِ تصويرت سقوط كنم!

اما آمدي!
همراه هميشه ي نجات و نجابت!
حالا دستهايت را به عنوان امـانــت به من بده!

یــــا حــــق ...

[ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ] [ 14:37 ] [ آنــاهیــل ] [ ]
به نام حضرت دوست

 

چشم انتظار بازگشتت هستیم

و برای بازگشتت دست بر دعا برداشته ام

 

 

در پناه حضرت دوست

 

[ یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ] [ 14:21 ] [ آنــاهیــل ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خداونـدا !!
به چه کار آيد اين چشم ،
اگر به سوي آن عزيز غائب از نظر
گشوده نشود و
به چه کار آيد اين دل ،
اگر قرباني ظهور نگرد...

پروردگارا !!
روزي خوردن، از دست تو
با حلاوت است و
نشستن بر خوان تو با عزت.
« مارا محتاج غير خود مکن ... »

رحمـانــا !!
وقتي همه چيز از آن توست و
همه چيز به دست تو ؛
داشتن چه معنايي دارد بي تو و
بي خواست تو ؟!
« خودت را دارايي ما قرار بده ...»

رحيـمــا !!
هيچ سختي نيست که با
حضور تو آسان نشود و
هيچ مشکلي نيست که با
ياد تو سامان نگيرد .
« خودت را از ما مگير ... »

مهيمنـا !!
غم و تنهايي و غربت ،
رزق مدام عزيزان توست .
« ما را عزيز بدار ... »

عــزيــزا !!
اگر نگاه لطف تو با ماست ،
چه باک اگر تمام خلايق ،
روي از ما برگردانند و
اگر نيست ،
چه سود اگر همه خلايق ،
به ما رو کنند ...

عليمــا !!
بي ولايت و چراغ هدايت ،
حياتمان بي معناست .
با اتصال مستمرمان به
« ولايـت »
زندگيمان را معني بخش...
امکانات وب



بک لینک طراحی سایت