X
تبلیغات
خـــلوت دل

خـــلوت دل
باغ اگر سبزتر از سبز آمد؛بركت آبي زلاليست كه از چشم ترت مي بارد بي گمان ماه كف دست ترا مي بوسد 
قالب وبلاگ
               

قرار ناگذاشته ی میان تو و حسین این است که تو در خیام از سجاد و زنها و بچه ها حراست کنی،

و او با رمزی، رجزی، ترنم شعری، آوای دعایی و فریاد لا حولی، سلامتی اش را پیوسته با تو در میان بگذارد.

و این رمز را چه خوش با رجز آغاز کرده است. و تو احساس می کنی که این نه رجز که ضربان قلب توست و آرزو می کنی که تا قیام قیامت، این صدا در گوش آسمان و زمین طنین انداز بیندازد.

سجاد و همه اهل خیام نیز به این صدا دلخوشند ، احساس می کنند که ضربان قلب هستی هنوز مستدام است و زندگی هنوز در رگهای عالم جریان دارد.

برای تو اما این صدا پیش از آنکه یک اطلاع و آگاهی باشد، یک نیاز عاطفی است. هیچ پرده ای حایل میان میدان و چشمهای تو نیست.

این یک نجوای لطیف و عارفانه است که دو سو دارد.

او باید در محاصره ی دشممن ، بجنگد، شمشیر بزند و بگوید:

ـ الله اکبر

و از زبان دل تو بشنود:

ـ جانم!

بگوید:

ـ لا اله الّا الله

و بشنود:

ـ  همه هستی ام.

بگوید:

ـ لا حول و لا قوت الّا بالله!

و بشنود:

ـ قوت پاهایم، سوی چشمم، گرمای دلم، بهانه‏ی ماندنم!


تو او را از ورای پرده ها ببینی و او صدای تو را از  ورای فاصله ها بشنود. تو نفس بکشی و او قوت بگیرد. تو سجده کنی و او بایستد، تو آب شوی و او روشنی ببخشد و او... او تنها با اشارت مژگانش زندگی را برای تو معنا کند.

و ...

ناگهان میدان از نفس می افتد، صدا قطع می شود و قلب تــــو می ایستد...

 

عجب سکوتی بر عرصه کربلا سایه افکنده است! چه طوفان دیگری در راه است که آرامشی این چنین را به مقدمه می طلبد؟ سکون میان دو زلزله! آرامش میان دو طوفان!

یک سو جنازه است و خاک های خون آلود و سوی دیگر تا چشم کار می کند اسب و سوار و سپر و خود زره و شمشیر. و اینهمه برای یک تن؛ امام که هنوز چشم به هدایتشان دارد.

قامت بلندش را می بینی که پشت به خیمه ها و رو به دشمن ایستاده است، دو دستش را بر قبضه شمشیر تکیه زده و شمشیر را عمود قامت خمیده اش کرده است و با آخرین رمق هایش مهربانانه فریاد می زند...

برادرم! تنها بهانه زیستم! تو پیامبرم بودی وقتی که جان از قفس تن پر کشید. گرمای نفس های تو جای مهر مادری را پر می کرد وقتی که مادرمان با شهادت به  علم غیب پیوند خورد. تو پدر بودی برای من و حضور تو از جنس حضور پدر بود وقتی که پرنده ی شوم یتیمی بر گرد بام خانه مان می گشت.

وقتی که حسن رفت، همگان مرا به حضور تو سر سلامتی می دادند. اکنون این تنها تو نیستی که می روی، این پیامبر من است که می رود، این زهرای من است، این مرتضای من است، این مجتبای من است.این جان من است که می رود.

با رفتن تو گویی همه می روند. اکنون عزای یک قبیله بر دوش دل من است، مصیبت این سالها بر پشت من سنگینی می کند. امروز عزای مامضی تازه می شود. که تو بقیه الله منی،

تو تنها نشانه ی همه گذشتگانی و تنها پناه همه بازماندگان...


آدمی به سر شناخته می‌شود یا به لباس؟

کشته‌ای را اگر بخواهند شناسایی کنند به چهره‌اش می‌نگرند یا به لباسی که پیش از رزم بر تن کرده است؟

اما اگر دشمن آنقدر پلید باشد که سرها را از بدن جدا کرده و برده باشد چه باید کرد؟

اگر دشمن کهنه‌ترین پیراهن را هم به غنیمت برده باشد چه باید کرد؟

لابد به دنبال علامتی، نشانه‌ای، انگشتری، چیزی باید گشت.

اما اگر پست‌ترین سپاهیِ دشمن در سیاهی شب، به بهانه بردن انگشتر، انگشت را هم بریده باشد و هر دو را با هم برده باشد، به چه علامت و نشانه‌ای کشته خویش را باز می توان شناخت؟

البته نیاز به این علایم ونشانه‌ها مخصوص غریبه‌هاست نه برای زینبی که با بوی حسین بزرگ شده است و رایحه جسم و جان حسین را از زوایای قلب خود بهتر می شناسد.

تو را نیاز به نشانه و علامت نیست. که "راه گم کرده"، علامت می‌طلبد و ناشناس، نشانه می‌جوید.

... تویی که خود، جان حسینی و بهترین نشانه برای یافتن او، اکنون نیاز به نشانه و علامت نداری. با چشم بسته هم می‌توانی پیکر حسین را در میان بیش از صد کشته بازشناسی. اما آنچه نمی‌توانی باور کنی این است که از ان سرو آراسته، این شاخه‌های شکسته باقی مانده باشد.

از آن قامت وارسته، این تن در هم شکسته، این اعضای پراکنده و در خون نشسته.

... این است که تو رو به پیامبر می‌کنی و از اعماق جگر فریاد می‌کشی:

یا جداه! یا رسول الله صلی علیک ملیک السماء! این کشته به خون آغشته، حسین توست. این پیکر بریده بریده، حسین توست! و این اسیران دختران تواند. یا محمد! حسین توست این کشته ناپاک زادگان که برهنه برصحرا افتاده است و دستخوش باد صبا شده است. ای وای از این غم و اندوه! ای وای از این مصیبت جانکاه یا ابا عبدالله!

... اکنون آنقدر بی خویش شده‌ای که نه صف فشرده دشمنان را در مقابلت می‌بینی و نه حضور زنان و دختران را در کنارت احساس می‌کنی.


در کنار پیکر حسینت زانو می‌زنی و همچنان زبان می‌گیری:

پدرم فدای آنکه در یک دوشنبه، تمام هستی و سپاهش غارت و گسسته شد. پدرم فدای آنکه عمود خیمه‌اش شکسته شد. پدرم فدای آنکه سفر نرفته تا چشم به بازگشتش باشد و مجروح نگشته تا امید به مداوایش برود. پدرم فدای آنکه جان من فدای اوست. پدرم فدای آنکه غمگین در گذشت. پدرم فدای آنکه تشنه جان سپرد. پدرم فدای آنکه محاسنش غرق خون است...

صدای ضجه دوست و دشمن، زمین و آسمان را بر می دارد.

زنان و فرزندان که تاکنون فقط سکوت وصبوری و تسلی تو را دیده‌اند، با نوحه‌گری جانسوزت بهانه‌ای می‌یابند تا سیر گریه کنند و عقده‌های دلشان را بگشایند.

از این که می‌بینی دشمن قتاله سنگدل هم گریه می‌کند اصلا تعجب نمی‌کنی، چرا که به وضوح، ضجه زمین را می‌شنوی، اشک اشیا را مشاهده می‌کنی، گریه آسمان ار می‌بینی، نوحه سنگ و خاک و باد و کویر را احساس می‌کنی و حتی می‌بینی که اسبهای دشمنان آنچنان گریه می‌کنند که سمهاشان از اشک چشمهاشان تر می‌شود.

                   

ولوله‌ای به پا کرده‌ای در عالم، زینب!

هیچ کس نمی‌توانست تصور کند که این زینب استقامت، اگر بخواهد در مصیبت برادرش نوحه‌گری کند چنان آتشی به جان عالم و آدم می‌افکند که اشک عرش را در می‌آورد و دل سنگین دشمن را می‌لرزاند.

اما این وضع نباید ادامه بیابد، دمی دیگر آب در لانه دشمن می‌افتد و سامان بخشیدن سپاه را برای عمر سعد مشکل می‌کند.

پس عمر سعد به کسی که کنار او ایستاده فرمان می‌دهد:

برو و این زن را از سر جنازه‌ها بران!

تو این دستور عمر سعد را نمی‌شنوی. فقط ناگهان ضربه تازیانه و غلاف شمشیر را بر بازو و پهلوی خود احساس می‌کنی. آنچنان که تا اعماق جگرت تیر می‌کشد، بند بند تنت از هم می‌گسلد و فریاد یا زهرایت به آسمان می‌رود.

زبان زور، زبان نیزه، زبان تازیانه، اینها ابزار تکلم این اعراب جاهلیت‌اند. انگار نافشان را با خنجر نفرت بریده‌اند و دلهایشان را در گور کرده‌اند.

اگر برنخیزی و بچه‌ها را با دست خودت از کنار جنازه‌ها برنخیزانی، زبان نیزه آنها را بلند خواهد کرد و ضربه تازیانه بر آنها فرود خواهد آمد.

پس دردهایت را چون همیشه پنهان می‌کنی، از جا بر می‌خیزی و زنان و کودکان را با زبان مهربانی و دست تسلی از پای پیکرها کنار می کشی و دور هم جمع می‌کنی...


 *برگرفته از کتاب آفتاب در حجاب، سيد مهدي شجاعي*  

[ شنبه بیست و پنجم آبان 1392 ] [ 9:44 ] [ آنـاهیـل ] [ ]

الهی؛

وسوسه های نفس نگذاشت، جانم در نهر «رجـب» تطهیر شود؛

از در آویختگان درخت طوبای «شعبــان» هم که نبودم؛

ترحم فرما و در دریای رحمت «رمضــان» مستقرم نما ...

             

*سلام اي بزرگ ترين ماه خدا...

قبل از آمدنت روز ها را يك به يك مي شمردم تا  بيايي...

 براي رفتن به مهماني خدا ، قله ي اشتياق را فتح كرده بودم.

شنيده بودم تو برترين ماه خدايي!


روزهايت بهترين روزها،

شب هايت بهترين شب ها و

ساعت هايت بهترينِ ساعات است!

شنيده بودم وقتي تو مي آيي درهاي آسمان را به وسعت دامنه ي اجابت مي گشايند

و به بركت قدم هاي پر بركتت بهشت را براي بندگان خدا مزين مي كنند .

شنيده بودم با آمدنت درهاي جهنم را مي بندند و شياطين را در غل و زنجير مي كنند.


در شگفتم!  اين رحمت وسيع فقط بخاطر آمدن توست...


خدایا ...

رمضان ماه مهمانی توست ...

سفره ات هر روزِ سال پهن بوده ،

ولی این روزها ، پذیرایی ها ویژه است ...

از خوان گسترده ات چشم و دلی سیر میخواهم ...

شکم سیر را هر روز قبل از رمضان مرحمت نموده ای ...


   


ای خجستگی زمان !

           ای شکوه لحظه ها !

                         ای رمضان بزرگ!

سراغت را از گنجشکها گرفتم و گفتند که می آیی.

در کنار گلدان یادت کردم و غنچه ها شکفتند .

در باغ ، صدایت زدم و درختها تعظیم کردند .

این تکاپوها به جبران عظمت اذان معطری است که هر سحر ، خانه ها را با خداپیوند می دهند.

این ارادت ها همه برای تو بودند و به احترام طراوت لحظه های افطارت .

این شوقها در پاسخ مهرورزی های مهربانی است در شبهای بزرگ بارش نور و وحی و محبت؛

شبهایی که ترتیل دوست داشتن های آن بالا نشین نزدیک ، همه را بی خویش می سازد .


این زمزمه ها مقدمه نجوای "یا رب یارب" دلسوختگانی است که در شبهای" قدر" به بامداد دیدار چشم میدوزند.

 تو ماه مهربان خدایی که باز هم به خانه هایمان آمده ای . 

ای مهمان عزیز این دلهای پر از امید !

خوش آمدی !


خدایا...

سپاس گزاريم كه فرصتمان دادي در ضيافت با شكوهت حاضر باشيم و

از سفره ي رحمت و مغفرتت منعم گرديم.

[ یکشنبه شانزدهم تیر 1392 ] [ 8:40 ] [ آنـاهیـل ] [ ]
خوشا به حال آنانکه در کلاس انتظار

یک جمعه هم غیبت ندارند...!


مردم این شهر تو را فراموش کرده اند، تو را از یادها برده اند، من هم تو را فراموش کرده ام! 

اکنون در این بیابان غربت گرفتار شده ام، هیچ کس نیست تا به فریادم برسد، من چه باید بکنم؟ کجا بروم؟

تو که می دانی من هیچ پناهی ندارم، از مردم شهر فراری شده ام، آخر در شهر، کسی به فکر تو نیست، 

من در جستجوی تو هستم.


درست است از تو دور مانده ام، اما هنوز در قلب من، عشق تو شعله می کشد.

تو خود می دانی که من دوستت دارم، می دانی که عشق تو را با همه دنیا عوض نمی کنم.

می دانم که این دنیا، هیچ وفا ندارد، باور کرده ام که دیر یا زود باید از اینجا بروم، 

دل بستن به اینجا کاری بیهوده است، آیا آدم عاقل به «سراب» دل می بندد؟

تو خودت از حال من با خبر هستی. می دانی که من از دل بستن به این «سراب ها» خسته شده ام!


مولای من! 

من راه را گم کرده ام، می خواهم به سوی تو بیایم. می خواهم با تو سخن بگویم.

مثل ما، مثل كودكي است كه همراه پدر جايي مي رود كه در اين سير از بازاري عبور مي كنند

بچه آنقدر جذب ويترين مغازه ها مي شود كه دست پدر را رها كرده و گم مي شود همين كه پدر را نمي بيند

 گمان مي كند پدر گم شده ؛ حال آنكه خود گم شده است...!


خدا تو را «مهدی» نام نهاده است و تورا امام من قرار داده است، تو همان کسی هستی که اگر من به سوی تو

 نیایم و به راه دیگری بروم، گمراه خواهم شد.

آیا تو دست روی دست می گذاری و برای من هیچ کاری نمی کنی؟ 

آیا تو فقط منتظر می مانی تا من به سوی تو بیایم؟

نه، این طور نیست، تو همانند پدری مهربان مرا دوست داری، این باور من است. 

وقتی پدری می بیند که فرزند به بیراهه می رود، دست روی دست نمی گذارد، پدر وقتی می بیند که فرزندش به 

سوی گمراهی می رود، برمی خیزد، 

فرزندش را کمک می کند، دستش را می گیرد و او را نجات می دهد، 

آری! تو هم دست مرا گرفتی و نجاتم دادی، زودتر از این که من سوی تو بیایم، تو به سوی من آمدی!!

 دیگر نگران نیستم، من تو را دارم، چرا نگران باشم؟ من مهربانی تو را باور دارم.

 به سوی تو می آیم…

          دل شکستــه ام ...

               مرا ببخش اگر به یاد تو نبودم ...

                                من شرمندام، اشکم ببین …


اکنون می خواهم به سوی خدا و به سوی تو آیم…

من چهل بار به تو سلام می کنم، می خواهم بگویم که همواره به یاد تو هستم، من از آن تو هستم و در گروه تو هستم. 

من با تو سخن می گویم، من زائر تو هستم، گویی در روبروی تو ایستاده ام و به تو سلام می کنم:

 سلام برتو که آقای من و امام من هستی…


گفتی که می خواهی به سوی من بیایی، پس «بسم الله» را بر زبان جاری کن و «زیارت آل یاسین» را بخوان!

                                       

                                              ســلام علـــی آل یــاسیــــن!


من آماده ام تا تو را با «زیارت آل یاسین» زیارت کنم. من می خواهم چهل بار بر تو سلام کنم.

چرا چهل سلام؟!

می خواهم عشق و ولای خود را به تو که  امام من هستی، نشان بدهم. 

درست است که در روزگار «غیبت» گرفتار شده ام و تو از دیده ها پنهان هستی، اما  تو را در مقابل خود می بینم و به تو سلام می کنم.


سلام برتو که آقای من و امام من هستی…

        

روز ظهــــور تـــو چه سر افکنــده میشوند

آنــان که در دعـــای فـــرج کــم گذاشتند...

[ یکشنبه دوم تیر 1392 ] [ 10:46 ] [ آنـاهیـل ] [ ]
پيشاپيش روز پـــدر رو به همه باباهاي مهربون كه پشت چهره هاي مردونه و مصممشون ،

قلبي به پاكي و زلالي آينه دارند تبريك ميگم.

انشالله وجود مهربونشون از هر گزندي به دور باشه ...


توي تمام لحظه اي كه داشتم اين شعر رو مينوشتم ، به باباهايي مثل باباي خودم فكر ميكردم !

آدمهايي كه با سادگي و صداقت توي كار، جووني و سلامتيشون رو فدا كردند ...

مردهايي مثل باباي من كم نيستند ....

نميدونم چرا اين حرفها رو دارم اينجا ميزنم؟!

شايد واسه اين باشه كه هيچوقت نميتونم توي چشمهاي مهربون بابام نگاه كنم بگم :

پاداش همه اون زحمتهات چي شد؟ تاوان جوونيهايي كه به پاي كارت ريختي رو كي ميده ؟

اون شبهايي كه تو عالم بچگي منتظرت بودم و شبها بدون بوسيدنت بخواب ميرفتم و

صبحها با اميد ديدنت از خواب بيدار ميشدم ... كي به اين انتظار و نااميدي بچگيم جواب ميده ؟!

باباهاي مهربوني مثل باباي من توي اين مملكت فراوونن ...

مردهاي با غيرتي كه از همه وجودشون براي سربلندي مملكت و خانواده شون گذشتند؛

بدون چشم داشت به چيزي ...


بايد به وجود همچين پدرهايي بر خود بباليم و وجود آسموني شون رو غرق  بوسه كنيم ...

تا بدونن ما به داشتن شون افتخار ميكنم و با غرور ازشون نام ميبريم ...


باباهاي مهربون و پاك سرزمنيم !

روز تون مبارك و يه عالمه شادباش و تبريك تقديم به قلبهاي مثل آينه تون.... 


                  


ميراث پــدر خواهــي ؟

ــ علــم پــدر آمــوز ... « سعــدي »


هان اي پدر پير كه امروز ،

مي نالي از اين درد روانسوز ،

علم پدر آموخته بودي ؛

« واندم كه خبردار شدي ، سوخته بودي »


افسرده تن و جان تو در خدمت دولت

قاموس شرف بودي و ناموس فضيلت

وين هردو ، شد از بهر تو اسباب مذلت ...



چهل سال غم و رنج ببين با تو چه ها كرد ؟

دولت ، رمق و روح ترا از تو جدا كرد

چهل سال ترا برده انگشت نما كرد

وانگاه چنين خسته و آزرده ، رها كرد!


از مادر بيچاره من ياد كن امروز :

هي جامه قبا كرد،

خون خورد و گرو داد و غذا كرد و دوا كرد ،

جان بر سر اين كار فدا كرد ....


هاي اي پدر پير !

كو آن تن و آن روح سلامت؟

كو آن قد و قامت ؟

فرياد كشد روح تو ، فرياد ندامت !


علم پدر آموخته بودي

« واندم كه خبردار شدي سوخته بود »


از چشم تو آن نور كجا رفت ؟

آن خاطر پرشور كجا رفت ؟

ميراث پدر هم سر اين كار هبا ، رفت

آن شعله كه بر جان شما رفت ،

دودش همه در ديده ما رفت .

امروز تو ماندي و همين درد روانسوز ،

نفرين نكند سود به استاد بد آموز !


چهل سال اگر خدمت بقال نمودي ،

امروز به اين رنج گرفتار نبودي!


هان اي پدر پير !

چهل سال در اين مهلكه راندي ،

عمري به تماشا و تحمل گذراندي ،

ديدي همه ناپاكي و خود پاك بماندي

آوخ كه مرا نيز بر اين ورطه كشاندي !


علم پدر آموخته ام من !

چون او همه در دام بلا سوخته ام من !

چون او همه اندوه و غم اندوخته ام من !


اي كودك من ، مال بيندوز!

وان علم كه گفتند ، مياموز !


« فريــدون مشيــري »

[ چهارشنبه یکم خرداد 1392 ] [ 12:20 ] [ آنـاهیـل ] [ ]
دوست داشتم برای روز مادر مطلبی بنویسم ولی مشکلی پیش اومد که این توفیق ازم گرفته شد...

با چند روز تأخیر این مطلب رو مینویسم و تقدیم میکنم به همه مادرها و مامان مهربون خودم که با

هیچ کلمه وبا هیچ زبونی قادر نیستم و نخوام بود تا محبتها و خوبی هاشو جبران کنم...

من همیشه قدردون زحمات مادرم بودم ولی از زمانی که خودم مادر شدم و این حس قشنگ رو

تجربه کردم احساس میکنم بازم هم در برابر خوبی هاش کم میارم...

الان توی این دوره ما با اینهمه امکانات و فراوونی ، تا تقّی به توقی میخوره از عالم و آدم می نالیم...

همش فکر میکنم مادرهای ما توی اون سالهای اوائل انقلاب ، جنگ و کمبودها

چه شرایط سختی داشتن و خم به ابرو نیاوردن و با همه عشقشون بچه هاشونو بزرگ کردن.....

                

به وسعت قلب مهربونت دوستت دارم ، مامان خوبم ....


               

امروز  و هر روز روزِ توست، اي مهـــربـــان‌تـــرين فرشتـــه‌ي خدا....

بگو چگونه تو را در قالب نوشته هايم توصيف کنم؟

صبر و مهربانيت را چطور در ابعاد کوچک ذهنم جا دهم؟

آن زمان که خط خطي هاي بي‌قراري ام را با مهر و محبّتت پاک مي‌کردي و

با صبر و بردباري کلمه‌ به کلمه ي زندگي را به من ديکته مي‌گفتي خوب به خاطرم مانده است،

ولی من باز فراموش مي‌کردم محبت تشديد دارد...

در تمام مراحل زندگي، قدم به قدم، هم پاي من آمدي، بار ها بر زمين افتادم و هر بار با مهرباني دستم را گرفتي.

آري، از تو آموختم، حتي در سخت ترين شرايط، اميد را هرگز از ياد نبرم.

وقتي چشم به جهان گشودم،قلب کوچکم مهرباني لبخند و نگاهت را که پر از صداقت بود، احساس کرد.

 
ديدم زماني را که با لبخندم ، لبخند زيبائي بر چهره خسته ات نشست و دنيايت سبز شد و

با گريه ام ، دلت لرزيد و طوفاني گشت.


از همان لحظه فهميدم که تنها در کنار اين نگاه پرمهر و محبت است که احساس آرامش و خوشبختي خواهم کرد.


مـــادر يعني به تعداد آرامش همه خواب هاي کودکانه تو، بيداري

مــــادر يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوري

مــــادر يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي

مــــادر يعني بهانه  بوسيدن خستگي دست هايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد.

مــــادر يعني بهانه در آغوش کشيدن  او که نوازش‌گر همه سال هاي دلتنگي تو بود.


[ یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 10:53 ] [ آنـاهیـل ] [ ]


          هشتمین دوره طرح ختم صلوات ۱۱۰ روزه            

به نیت تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج)

و سلامتی ایشان

شروع : 23 ربیع الثانی 1433 برابر با چهارشنبه 16 اسفند ماه 1391

پایان : نیمه شعبان 1433 برابر با دوشنبه  3 تیر ماه 1392 

مدت طرح : ۱۱۰ روز

تعداد صلوات هدیه شده : روزانه ۳۱۴ صلوات

(امام زمان (عج) + 313 نفر یاران ایشان )

برای اطلاعات بیشتر و ثبت نام در این طرح به سایت

                                                               دریچه ای به سوی ملکوت

                                                                         مراجعه فرمایید.

                 *********************************


قبل از هر چيز برايت آرزو ميکنم که عاشق شوي ،

و اگر هستي ، کسي هم به تو عشق بورزد ،

و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت کوتاه باشد ،

و پس از تنهاييت ، نفرت از کسي نيابي.

آرزومندم که اينگونه پيش نيايد ،

اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.


برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،

از جمله دوستان بد و ناپايدار ؛ برخي نادوست و برخي دوستدار ………..

که دست کم يکي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .


و چون زندگي بدين گونه است ،

برايت آرزو مندم که دشمن نيز داشته باشي……

نه کم و نه زياد ؛ درست به اندازه ،

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،

که دست کم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زياده به خود غره نشوي .


و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري …..

تا در لحظات سخت ،

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،

همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .


          


همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،

نه با کساني که اشتباهات کوچک ميکنند …

چون اين کار ساده اي است ،

بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميکنند …

و با کاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.


و اميدوارم اگر جوان هستي ،

خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي…

و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،

و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي…

چرا که هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است

بگذاريم در ما جريان يابد.


اميدوارم سگي را نوازش کني ،

به پرنده اي دانه بدهي و

به آواز يک سهره گوش کني ، وقتي که آواي سحرگاهيش را سر ميدهد…

چراکه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت، به رايگان……


اميدوارم که دانه اي هم بر خاک بفشاني ،هر چند خرد بوده باشد؛

و با روييدنش همراه شوي ،

تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي…..

و سالي يکبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :

” اين مال من است ” ،

فقط براي اينکه روشن کني کدامتان ارباب ديگري است !


و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ….

و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،

که اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،

باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو آغاز کنيد …


اگر همه اينها که گفتم برايت فراهم شد ،

ديگر چيزي ندارم برايت آرزو کنم …

[ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 ] [ 10:58 ] [ آنـاهیـل ] [ ]

بعد هزار و چهارصد سال، با همه بی کسی و بی چیزی ام آمده ام تا بگویم:

دوستت دارم...


دوستت دارم آقای تنها و یکه نشین صحرای غربت. دوستت دارم آقای خیمه های آتش کشیده شده.

دوستت دارم آقای داغ دیده سربلند همه اعصار.


مولای من !

از کودکی به من گفته اند که آخرین شهید کربلا تو بوده ای و داغ دیده ترین هم...

از تو خواهشی دارم. می شود برای من و این دل هوایی تو، تو خود مصیبت خوان کربلا باشی؟

می شود از علی اکبرت،

علی اصغرت،

عون و جعفرت،

مسلم و حر و زهیر و حبیبت،

می شود از قاسم و عبدالله و محمد و قیس و هانی ات برایم بگویی؟

می شود از حارث و انیس و جراره و جنید و براره و جندب و جون و سعد و سلیمان و عبدالرحمن و عقبه و عمار

و عمر و کردوس و مالک و نافع و نصر و وهب و مقسط بگویی؟

اصلا آقای من، می شود از عباس برایم بگویی؟

می شود تو خود مصیبت خوان باشی؟ آجرک الله.

آجرک الله یابن الزهرا...

    


با خودم می اندیشم در عزای این همه عزیز و مهربان چه کسی به تو تسلیت گفت؟

چه کسی تو را تسلی داد؛ تو که تسلی دهنده همه ای...


سردار بر دار!

در این برهوت دلتنگی، در این شهر غریب، در کنار دریای همیشه بی تاب و شرمزده از روی تو،

برای تو می نویسم؛ از تو برای تو...


یا اباعبدالله!


تشنگی ام را، تشنگی رویت را، تشنگی روی خورشیدی ات را، عاجزانه به رخت می کشم.

به رخت می کشم آقای همه زیبایی ها و تنهایی ها...

شنیده ام که کمتر دست رد به سینه کسی می زنی و شاید هم اصلا نزنی.

از تو می خواهم مرا در کنار خود بپذیری، بابی انت و امی.

از تو می خواهم این تشنگی سیری ناپذیر را، با دستان عاشقانه گرم و مهر نوازت از من بگیری و

مرا با نوری از انوار معرفت و حب تو و برادرانت و پدرت و پسرانت سیراب گردانی.


یا ثارالله!

خون من رنگین تر از خون شیعیان تو نیست، اما کم رنگ تر هم نیست، تاریک تر نیست.

من از کودکی با حب تو، حب ولایت تو، حب امامت تو، حب نوری از چهارده نور آسمانی بزرگ شده ام،

پس مرا در پناه خود گیر و دستان مهربانت را بر سر من یتیم خود قرار ده.


پدر همه شیعیان ، پدر همه بچه های تشنه، پدر همه جوانان داغدار!

مرا، ما را، همه ما عزادارن خود را دست گیر.

آقای من!

این یک نثر نیست ؛ یک نامه ای ست عاشقانه از دل من ، به دل تو...


ساده می گویم؛

دوستت دارم حسین جان (ع)


« دلنوشته : مهدی بوشهریان »
[ پنجشنبه نهم آذر 1391 ] [ 9:45 ] [ آنـاهیـل ] [ ]

اي ستاره ها كه از جهان دور

چشمتان به چشم بي فروغ ماست

نامي از زمين و از بشر شنيده ايد؟!

در ميان آبي زلال آسمان

موج دود و خون آتشي نديده ايد؟


گوش تان اگر به ناله من آشناست

از سفينه اي كه ميرود به سوي ماه

از مسافري كه ميرسد ز گرد راه

از زمين فتنه گر حذر كنيد!

پاي اين بشــر اگر به آسمان رسد

روزگارتان چو روزگار ما سياه ست ...

اي ستاره اي كه پيش ديده مني

باورت نميشود كه در زمين،

هركجا ، به هركه ميرسي،

خنجري ميان مشت خود نهفته است!

پشت هر شكوفه تبسمي ،

خار جانگزاي حيله اي نهفته است !


آنكه با تو ميزند صلاي مهر،

جز به فكر غارت دل تو نيست!

گر چراغ روشني به راه توست،

چشم گرگ جاودان گرسنه اي است !


اي ستاره ! ما سلاممان بهانه است،

عشق مان دورغ جاودانه است !

در زمين ، زبان حق بريده اند،

حق، زبان تازيانه است !

وانكه باتو صادقانه درددل كند،

هاي هاي گريه شبانه است !



اي ستاره ! باورت نميشود:

درميان باغ بي ترانه زمين ،

ساقه هاي سبز آشتــي شكسته است !

لاله هاي سرخ دوستــي فسرده است !

غنچه هاي نورس اميـــد، لب وانكرده مرده است!

پرچم بلند سرو راستـــي ، سر به خاك غم سپرده است !


اي ستاره ! اي ستاره غريب !

از بشر مگوي و از زمين مپرس.

پيش چشم كودكان بي پناه ،

از نگاه شرمگين مادران مپرس!

در جهنمي كه پيش ديده خداست

از غريو زنده ها ميان شعله ها

بيش از اين مپرس!


از ستاره ! اي ستاره غريب !

ما اگر ز خاطر خـــدا نرفته ايم ،

پس چرا به داد ما نميرسد ؟!

ما صداي گريه مان به آسمان رسيد ،

از خدا چرا صدا نميرسد ؟

[ شنبه هجدهم شهریور 1391 ] [ 10:14 ] [ آنـاهیـل ] [ ]
تمام راه ظهور را با گنه بستم
دروغ گفته ام آقا كه منتظر هستم

كسي به فكر شما نيست، راست مي گويم
دعا براي تو بازي است، راست مي گويم

اگرچه شهر براي شما چراغان است
براي كشتن تو نيزه هم فراوان است

من از سرودن شعر ظهور مي ترسم
دوباره بيعت و بعدش عبور مي ترسم

من از سياهي شب هاي تار مي گويم
من از خزان شدن اين بهار مي گويم

درون سينه ما عشق يخ زده آقا!
تمام مزرعه هامان ملخ زده آقا !

كسي كه با تو بماند، به جانت آقا نيست
براي آمدن اين جمعه هم مهيّا نيست

« سیدامیرحسین میرحسینی »


آقا اجازه! 

این دو سه خط را خودت بخوان!

قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران

آقا اجازه!

پشت به من کرده قلبتان

دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!

قصدم گلایه نیست،

اجازه!

نه به خدا!

اصلا به این نوشته بگویید «داستان»

من خسته ام از آتش و از خاک،

از زمین

از احتمال فاجعه،

از آخرالزمان!


آقا اجازه!

سنگ شدم، مانده در کویر

باران بیار و باز بباران از آسمان

اهل بهشت یا که جهنم؟

خودت بگو!

آقا اجازه! ما که نه در این و نه در آن!


یک پای در جهنم و یک پای در بهشت

یا زیر دستهای نجیب تو در امان!

آقا اجازه!

............

........

باشد! صبور می شوم اما تو لااقل

دستی برای من بده از دورها تکان...

آقا اجازه!

خسته‌ام از این همه فریب

از های و هوی مردم این شهر نانجیب

آقا اجازه!

پنجره‌ها سنگ گشته‌اند

دیوارهای سنگی از کوچه بی نصیب

آقا اجازه!

باز به من طعنه می‌زنند،

عاشق ندیده‌های پر از نفرت رقیب

«شیرین»ی وجود مرا «تلخ» می‌کنند

«فرهاد»های کینه پرست پر از فریب

آقا اجازه!

«گندم» و «حوا» بهانه بود

«آدم» نمی‌شویم! بیا: ماجرای «سیب»!

باشد!

سکوت می‌کنم اما خودت ببین ... !

آقا اجازه!

منتظرند اینهمه غریب...


« عزیز دیدنت را بهانه بسیار داریم اما بها نه »


التماس دعا

 یا حق


[ چهارشنبه چهاردهم تیر 1391 ] [ 11:6 ] [ آنـاهیـل ] [ ]
آن شب فاطمه درخواب ديد فرشتگان بال در بال پرواز مي کردند آنچنان که آسمان را به تمامي مي پوشاندند...

دو فرشته پيش رو آمدند ، سلام کردند و مرا روي بال هاي خود سوار کرده و به آسمان بردند...
 
ناگهان بوي بهشت به مشامم رسيد. فرشتگان صف در صف ايستاده بودند و ورود مرا انتظار مي کشيدند...
 
اول خنده اي بسان بازشدن گلي و بعد هم با هم گفتند:

خوش آمدي اي هدف آفرينش بهشت!

و اي فرزند " لَوْ لاکَ لَما خَلَقْتُ الاَ فْلاک . "

          

فرشتگان مرا بالاتر بردند ، قصرهاي بي انتها، لباس هاي بي همانند، آنچه چشم از حيرت خيره مي ماند ،
و بعد نهرهاي آبي سفيدتر از شير و خوشبوتر از عطر وبعد قصري ، و چه قصري!

گفتم: اينجا کجاست؟ اين چيست؟ از آن کيست؟ 

گفتند: اينجا فردوس اعلي است...

برترين و بالاترين مرتبه بهشت است. منزل و مسکن تو و پدرت و پيامبران همراه پدرت و هر که خدا با اوست اينجاست.

و اين نهرکوثراست...

پدرم که بر سريري تکيه زده بود مرا ديد از جا برخاست در آغوشم گرفت و ميان دو چشمانم را بوسه زد و فرمود:

اينجا جايگاه تو ، همسر تو ، و فرزندان و دوستداران توست. بيا دخترم که سخت مشتاق توأم...
 

علي جان! پدرم به من گفت که امشب ميهمان او خواهم بود.

اکنون اي پسرعموي مهربانم!  من عازمم، بر من مسلم است که از امشب، ميهمان پدر خواهم بود.

گريزانم از اين دنياي پر جلا ، و سراسر مشتاقم به خانه بقا. تنها دل نگرانيم براي رفتن، تويي و فرزندانم.

علي جان! ولي جدا شدن از تو همين اندازه هم برايم سخت است.

شما را به خدا مي سپارم و از خدا مي خواهم که سختي هاي اين دنيا را براي شما آسان گرداند.

علي جان! من در سال هاي حياتم ، هميشه با تو وفادار بوده ام ، از من دروغ، خُدعه و خيانت نديده اي،

لحظه اي پا را از حريم مهر و وفا و عفاف بيرون نگذاشته ام،بر خلاف فرمان تو حرفي نگفته ام.

اعتقاد من هميشه اين بوده که جهاد زن ، نيکو رفتار کردن با همسر است و خوب  شوهر داري کردن...

علي جان! به وصيت هايم عمل کن ، چه آنهايي را که در کاغذي نوشته ام و چه آنها که اکنون مي گويم.
 
در آنجا باغ هاي وقفي پيامبر را نوشته ام که به حسن بسپاري ، و او به حسين ، و او به امامان بعد از خويش تا آخر.

سهمي براي زنان پيامبر(ص) و زنان بني هاشم ، و امامه دختر خواهرم قائل شده ام.

و اگر چيزي ماند به دخترانم بده . تو ناگزيري بعد از مرگ من ، ازدواج کني و با کسي ازدواج کني که نسبت به فرزندانمان مهربانتر است.

مرا در تابوتي به همان شکل که گفته ام حمل کن تا محفوظ تر باشم مرا شبانه غسل  بده ، از روي پيراهن،

بر من شبانه نماز بخوان و مرا شبانه و مخفيانه دفن کن و قبرم را مخفي بدار.

مبادا مردمي که بر من ستم کرده اند بر جنازه ام نماز بخوانند و در دفنم حاضر شوند ، و از مکان دفنم آگاهي بيابند.

ياران معدود و محدود تو و پدرم ، از زنان فقط اسماء ، ام ايمن ،  فضّه و ام سلمه و از مردان ، سلمان ، ابوذر ، مقداد ، عمار ، عبدالله و خديفه همين .

 واي گريه نکن علي . من گريه ام براي توست ، تو چرا گريه مي کني ؟

تو مظلوم ترين مظلومان عالمي، گريه بر تو رواست من آنچه انجام داده ام براي دفاع از حقوق مغضوب تو بوده .

من مي دانم که رفتني ام، پدر مرا مطمئن ساخته بود. ولي من مي دانستم پي مرگ من بر تو چه خواهد گذشت.

و اين جگرم را آتش مي زند. پس تو گريه مکن. عالمي براي مظلوميت تو بايد اشک بريزد .

اکنون ، اول راحتي من است ، اما آغاز مصيبت توست.

پس در اين گاه رفتن ، بيش از اين جگرم را مسوزان. تو و فرزندانمان را به خدا مي سپارم.

سلام مرا به همه فرزندانمان که تا قيامت به وجود مي آيند برسان.

راستي علي جان ، آيا مي بيني آنچه را که من مي بينم؟

اين جبرئيل است که به من سلام مي کند ؛ و عليک السلام .
 
اين ميکائيل است که سلام مي کند و خير مقدم عرض مي نمايد ؛ و عليک السلام  .

اينها فرشتگان الهي هستند که به استقبال من آمده اند . چه شکوهي وچه عظمتي ؛  و عليکم السلام .

اما اي علي ! به خدا سوگند اين عزرائيل است که به من سلام مي کند

و"عليک السلام يا قابض الارواح "بگيرجان مرا اما با مدارا.

خداي من، مولاي من به سوي تو مي آيم نه بسوي آتش .

سلام بابا ! سلام به وعده هاي راستين تو. سلام به لبخند شيرين تو. سلام به چشمان روشن تو .

آري اين چنين بود که فاطمه زهرا(س) ام ابيها به جانب پدر مطهرش شتافت و چشم از اين جان بي وفا بربست...


اما علي مظهر عدالت و حقيقت ناب ،  بعد از مرگ همسرش زير لب چنين مي سرود:

اکنون با رفتن تو خستگي ها را بيش از پيش احساس مي کنم.

خدايا چطور من بدن نازنين اين عزيز را شستشو کنم؟

اگر غسل کردن او با اشک چشم مجاز بود آب را بر بدنش حرام مي کردم؛ پس آب بريز اسماء...

اي واي اين بازوي ورم کرده از چيست؟

آري اين هان حکايت جگر سوز تازيانه و بازوست .

فاطمه ! گفتي از روي پيراهن غسلت دهم براي بعد از رفتنت هم باز ملاحظه اين دل خسته را نمودي؟
 
اي کسي که پنهانکاري را فقط در دردها و غمهايت بلد بودي،

شوهرتو کسي نيست که براي اين رازهاي سَر به مُهر تو در نخلستان هاي تاريک شب نگريسته باشد،
 
اينجا جاي تازيانه نامردان است، در آن زمان که ريسمان در گردن مردت آويخته بودند.
 
اي خدا ! اين غسل نيست، مرور مصيبت است، تداعي محنت است، دوره کردن درد است... 
اي واي از حکايت محسن ،

حکايت فاطمه و آن در و ديوار،

حکايت آن ميخهاي آهنين با آن بدن نحيف و خسته و بيمار،

حکايت آن آتش با آن تن تب دار، حکايت آن دست پليد با اين صورت و رخسار....

بچه ها بياييد با مادر وداع کنيد...

خدا در اين غم صبرتان دهد...

آرامترعزيزان من ! مي دانم از گريه گريزي نيست، اما شيون نکنيد مثل من آهسته اشک بريزيد.

نمي دانم چطور تسلايتان دهم. اما تقدير اين بوده است، راضي به مشيت خدا هستم .

اينقدر مادر را صدا نزنيد او اکنون توان پاسخ گفتن به شما را ندارد. فقط نگاهش کنيد و آرام اشک بريزيد ...

اما نه...

گويي اين دست هاي فاطمه است که از کفن بيرون مي آيد و شما را درآغوش مي کشد،

اين بازهمان دل مهربان اوست که نمي تواند پس از مرگ هم نداي شما را بي جواب گذارد.
 
کنار رويد تا در قبرش گذارم.

خدايا چه سنگين است اين مصيبت ، و چه سبک است اين بدن درد و محنت ديده...


آري اينک ديگر من لب بر مي بندم از سخن گفتن؛ تا علي و حسن و حسين و زينب بال گشايند بر مزار تو.

اين تو...

اين علي...

و اين فرزندانت... 

و اين چشم هميشه مشتاق من... 

*برگرفته از کتاب کشتي پهلو گرفته، سيد مهدي شجاعي* 

 

التمـاس دعـا... 

یـــا حــق
                                

[ جمعه هجدهم فروردین 1391 ] [ 13:56 ] [ آنـاهیـل ] [ ]
امروز صبح که از خواب بيدار شدي، نگاهت مي کردم؛و اميدوار بودم که با من حرف بزني،

حتي براي چند کلمه ، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد ، از من تشکر کني .

اما متوجه شدم که خيلي مشغولي ، مشغول انتخاب لباسي که مي خواستي بپوشي.

وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و

به من بگويي : سلام ...

اما تو خيلي مشغول بودي .

يک بار مجبور شدي منتظر مترو بشيني و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي بنشيني .

بعد ديدمت که از جا پريدي . خيال کردم ياد من افتادي و مي خواهي با من صحبت کني ؛

اما موبايلتو در آوردي و به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات با خبر شوي .

تمام روز با صبـــوري منتظر بودم....

با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من حرف بزني .

متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني ، شايد چون خجالت مي کشيدي که با من حرف بزني ،

سرت را به سوي من خم نکردي . تو به خانه رفتي و به نظر مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري .
 
بعد از انجام دادن چند کار ، تلويزيون را روشن کردي .

نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان

مي دهند و تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛

درحاليکه درباره هيچ چيز فکر نميکني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري...

باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي که تلويزيون را نگاه مي کردي شام خوردي ؛ و باز هم با من صحبت نکردي .

به خودم گفتم حتما موقع خواب يه کمي با من صحبت ميکني .

موقع خواب...

فکر مي کنم خيلي خسته بودي .

بعد از آن که به اعضاي خانواده ات شب به خير گفتي ، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي .

اشکالي ندارد....

احتمالاً متوجه نشدي که من هميشه در کنارت و براي کمک به تو آماده ام !

من صبورم ، بيش از آنچه تو فکرش را مي کني ...

حتي دلم مي خواهد يادت بدهم که تو چطور با ديگران صبور باشي .

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم ...

منتظر يک سر تکان دادن ،

یک دعا...

ثانیه ای فکرکردن...

يا گوشه اي از قلبت که متشکر باشد .

خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي .

خب ! من باز هم منتظرت هستم ؛ سراسر پر از عشق تو...

به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت بدهي .

 

التماس دعا ...

یــا حــق


[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 16:32 ] [ آنـاهیـل ] [ ]
مي دانم هر از گاهي دلت تنگ مي شود...

فقط کافيست خوب گوش بسپاري! و بشنوي ندايي که تو را فرا مي خواند به زيستن!

        مي دانم هراز گاهي دلت تنگ مي شود...

همان دلهاي بزرگي که جاي من در آن است،

       آنقدر تنگ ميشود که حتي يادت مي رود من آنجايم.

دلتنگي هايت را از خودت بپرس!

                    و نگران هيچ چيز نباش!

هنوز من هستم...

           هنوز خدايت همان خداست!

                   هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمي خواهم تو همان باشي!

              تو بايد در هر زمان بهترين باشي...

                             نگران شکستن دلت نباش!

ميداني؟

شيشه براي اين شيشه است چون قرار است بشکند.

                                و جنسش عوض نمي شود ...

و ميداني که من شکست ناپذير هستم ...

                                         و تو مرا داري ...

براي هميشه!

چون هر وقت گريه ميکني ،

      

                  دستان مهربانم چشمانت را مي نوازد ...

چون هر گاه تنها شدي،

                     تازه مرا يافته اي ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صداي لرزان و استوارت را بشنوم،

صداي خرد شدن ديوار بين خودم و تو را شنيده ام!

درست است مرا فراموش کردي،

           اما من حتي سر انگشتانت را از ياد نبردم!

دلم نمي خواهد غمت را ببينم ...

                 مي خواهم شاد باشي ...

                                   اين را من مي خواهم ...

تو هم مي تواني اين را بخواهي؛

                              خشنـــودي مــــرا....

من گفتم : وجعلنــا نومکــم سبـاتــا (ما خواب را مايه آرامش شما قرار داديم)

و من هر شب که مي خوابي روحت را نگاه مي دارم تا تازه شود ...

نگران نباش!

           دستان مهربانم قلبت را مي فشارد.

شبها که خوابت نمي برد فکر مي کني تنهايي ؟

اما نه ؛ 

                 من هم دل به دلت بيدارم...

فقط کافيست خوب گوش بسپاري!

و بشنوي ندايي که تو را فرا مي خواند به زيستن،

                                            پــروردگــارت ...

 

التماس دعا ...

یــا حــق

[ شنبه یکم بهمن 1390 ] [ 13:17 ] [ آنـاهیـل ] [ ]
بر هرچه مینگرم ؛

نــــام تـــو بر آن نقش بسته است

و کلید باغ لبخند خداوند به دست توست ...

                  تو آن کتاب گشوده ، همیشه بی تردیدی و

                  دل بسته تو اسیر خداوند است در زمین ...

نـــام تـــو ؛

رمز عبور است و

             گشایش به اشاره توست ...

              در روزگار قحطی چشمانت؛

                         آسمان دلم ، جولانگاه ابرهای حیرت زاست ...

نبودنت؛

           کوه وار آواریست بر سینه ام .

                     ای بهانه بودن و ماندن و سرودن!

                         محتـــاج چشـــم تـــو ام ...

 

بازآ و باز جاری کن!

     در دشت جــان خستــه ام

                              رود مهــرت را ...

 

التماس دعا ...

یـــا حـــق

[ پنجشنبه هفتم آذر 1387 ] [ 14:41 ] [ آنـاهیـل ] [ ]

            « بسـم الله النــور »

       سومین طرح ختم صلوات ۱۱۰ روزه

 

 به نیت تعجیل در فرج آقا امام زمان (عج)

  و سلامتی ایشان

شروع : ۲۳ ربیع الثانی ۱۴۲۹ برابر با چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۷

پایان : نیمه شعبان ۱۴۲۹ برابر با یک شنبه ۲۷ مرداد  ۱۳۸۷

برای کسب اطلاعات بیشتر و ثبت نام در این طرح معنوی به وبلاگ

دریچه ای به سوی ملکوت

مراجعه فرمائید.

**************************

اگر سكوت ِ اين گستره ي بي ستاره مجالي دهد،
مي خواهم بگويم : ســـلام!

         

اگر دلواپسي ِ آن همه ترانه ي بي تعبير مهلتي دهد،
مي خواهم از بي پناهي ِ پروانه ها برايت بگويم!

از كوچه هاي بي چراغ!
از اين حصار ِ هر ور ِ ديوار!
از اين ترانه ي تار...

مدتي بود كه دست و دلم به تدارك ِ ترانه نمي رفت!
كم كم اين حكايت ِ ديده و دل،
كه ورد ِ زبان ِ كوچه نشينان است،
باورم شده بود!

باورم شده بود،
كه ديگر صداي تو را در سكوت ِ تنهايي نخواهم شنيد!

راستي در اين هفته هاي بي ترانه كجا بودي؟
كجا بودي كه صداي من و اين دفتر ِ سفيد،
به گوشت نمي رسيد؟

تمام دامنه ي دريا را گشتم تا پيدايت كردم!
آخر اين رسم و روال ِ رفاقت است،
كه در نيمه راه ِ رؤيا رهايم كني؟

مي دانم!
تمام اهالي اين حوالي ، گهگاه عاشق مي شوند!
اما شمار ِ آنهايي كه عاشق مي مانند،
از انگشتان ِ دست بيشتر نيست!

مي ترسيدم - خداي نكرده ! -
آنقدر در غربت ِ گريه هايم بمانم،
تا از سكوي سرودن ِ تصويرت سقوط كنم!

اما آمدي!همراه هميشه ي نجات و نجابت!حالا دستهايت را به عنوان امـانــت به من بده!


یــــا حــــق ...

[ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ] [ 14:37 ] [ آنـاهیـل ] [ ]
به نام حضرت دوست

 

چشم انتظار بازگشتت هستیم

و برای بازگشتت دست بر دعا برداشته ام

 

 

در پناه حضرت دوست

 

[ یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 ] [ 14:21 ] [ آنـاهیـل ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

عاشقانه ها

خداونـدا !
به چه کار آيد اين چشم ،
اگر به سوي آن عزيز غائب از نظر
گشوده نشود و
به چه کار آيد اين دل ،
اگر قرباني ظهور نگرد...

پروردگارا !
روزي خوردن، از دست تو
با حلاوت است و
نشستن بر خوان تو با عزت.
« مارا محتاج غير خود مکن ... »

رحمـانــا!
وقتي همه چيز از آن توست و
همه چيز به دست تو ؛
داشتن چه معنايي دارد بي تو و
بي خواست تو ؟!
« خودت را دارايي ما قرار بده ...»

رحيـمــا !
هيچ سختي نيست که با
حضور تو آسان نشود و
هيچ مشکلي نيست که با
ياد تو سامان نگيرد .
« خودت را از ما مگير ... »

مهيمنـا !
غم و تنهايي و غربت ،
رزق مدام عزيزان توست .
« ما را عزيز بدار ... »

عــزيــزا !
اگر نگاه لطف تو با ماست ،
چه باک اگر تمام خلايق ،
روي از ما برگردانند و
اگر نيست ،
چه سود اگر همه خلايق ،
به ما رو کنند ...

عليمــا!
بي ولايت و چراغ هدايت ،
حياتمان بي معناست .
با اتصال مستمرمان به
« ولايـت »
زندگيمان را معني بخش...
امکانات وب



بک لینک طراحی سایت